وقتی که برای اولین بار چشمان زیبایش را دیدم، وقتی که برق صداقت، مهربانی و شور و شوق بهاری را در چشمانش دیدم، ندایی در دلم گفت: او خودش است. همانی که سالها به دنبالش بودی. همان فرشته ای که هر شب در خواب و رویا در انتظارش بودی و اکنون در مقابل تو نشسته است. ............................. گمنام نام خانوادگی:سرگردان نام پدر:رنج نام مادر:فرشته غم تاریخ تولد: روز دهم/ماه شوم/سال نحس شماره شناسنامه: نا معلوم محل تولد:محراب غم محل صدور:دنیای فراموش شدگان آدرس محل سکونت: خیابون بی وفائی ٬چهار راه تتهائی ٬کوچه ی غربت٬پلاک اشك ساکن: شهر غم جرم:عاشقي مجازات:تنهايي تنها آرزو: وصال یار
هر كلمه و هر لحظه از تو مي نويسم نمي دانم همسفر كدامين غروبي؟ ولي من همينجا منتظر بازگشت تو خواهم ماند... قرارمون همينجا توي جاده تنهايي سر دو راهيه رفتن و ماندن كنار تابلوي عشق و نفرت زير سايه درخت سبز اميد من نشسته ام روي صندلي انتظار ممكنه گيسوانم سفيد باشد , اما قلبم مثل نفسهايم گرم است....
من به درماندگي صخره و سنگ , من به آوارگي ابر و نسيم , من به سرگشتگي آهوي دشت ؛ من به تنهائي خود ميمانم , من در اين شب که بلند است به اندازه حسرت زدگي , گيسوان تو بيادم مي آيد . تو تماشا کن که بهاري ديگر پاورچين پاورچين از دل تاريکي مي گذرد و تو در خوابي و پرستوها خوابند و تو مي انديشي به بهاري ديگر و به ياري ديگر . حيف اما من و تو دور از هم ميپوسيم . غمم از وحشت پوسيدن نيست غمم از زيستن بي تو در اين لحظه پر مهر دلهره است . ديگر از من با خاک شدن راهي نيست .
تكيه به شونه هام نكن من از تو افتاده ترم ما كه به هم نمي رسيم بسه ديگه بزار برم كي گفته بود به جرم عشق يه عمري پرپرت كنم حيف تو نيست كنج قفس چادر غم سرت كنم من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها نه برده ي حلقه به گوش نه ناجي فرشته ها من عاشقم همينو بس غصه نداره بي كسيم قشنگيه قسمت ماست كه ما به هم نمي رسيم
شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق يعني همين
گفته بودند كه از دل برود ياد چو از ديده برفت...سالهاست كه از ديده ي من رفتي و ليك دلم از مهر تو آكنده هنوز ،در قمار دل من بردي و ليك، منم آن عاشق بازنده هنوز!
انتظار واژه ی غریبی است ... واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام. که چه سخت است انتظار هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من! خواهم ماند تنها در انتظار تو چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟ شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ... می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ... گریان نمی مانم، خندانم! برای ورودت ای عشق. وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ... نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ... و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ... تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ... میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم! به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ... به یاد او و تقدیم به او ...
عشق يعني حســـــــرت شبهاي گرم عشق يعني ياد يک رويــــــاي نـــــــرم عشق يعني يک بيــــــابان خـــــــاطره عشق يعني چهار ديواري بدون پنـجره عشق يعني گفتـــني بـا گـــــوش کـــر عشق يعني ديــدني بـا چشـــم کـــور عشق يعني غـرقه گــشتن در ســراب عشق يعني حـلقه هاي بي حســـاب عشق يعني تا ابد بـــــي ســـرنوشـت عشق يعني آخــــــر خــــط بهـــــــشت عشق يعني گـم شدن در لـــــحظه ها عشق يعني آبــي بـــــــي انتـــــــــهـــا عشق يعني زرد تنــــــــها و غريـــــــــب عشق يعني سرخــي ظــــاهر فريــــب عشق يعني هــر چه تنها ماندنيـسـت عشق يعني هر چــه را دل کــندنيست عشق يعني يک سوال بــــــي جـــواب عشق يعني راه رفتـــــن تـــوي خـــواب عشق يعني تکــــيه بر بـــــازوي بــــــاد عشق يعني حســــرتت پـــــاينده بـــا عشق يعني خسته بودن ازفريب زندگي عشق يعني درد بـــردن از غم بالندگي عشق يعني هرچه گفتن,هر چه کردن,بهر او عشق يعني هــــر زمان تنها شنيدن نـام او